
من خودمم!گذشته و حال و آینده و ...احساسم راجع به هر چی دوست دارم!از عجایب زندگی ،گذر عمر، بزرگسالیسلامتوی تاریکی هال نشسته ام پشت میز حامدچراغ های کمرنگ و زرد آشپزخونه روشنه و بقیه خونه کاملا تاریک دارم به صدای سکوت شب گوش میدم. گلسر تقتقی ستارهای ای که برای یاسمن خریدم روی میزه. برمیدارم و به موهام میزنم. قرمز و سبز و آبی. یاسمن برای شب بخیر میاد پیشم و کلی قربون صدقه ذوقم برای رنگ داشتنم میره. بهم میگه مامان این رنگیا به تو بیشتر میاد برای من کرم یا سفید یا مشکی بگیر برای خودت ولی یه عالمه ر...
ادامه مطلب
من خودمم!گذشته و حال و آینده و ...احساسم راجع به هر چی دوست دارم!غرهای یک زن معمولیسلامفردا روز مادرهیادمه وقتی بچه که بودم نزدیک مناسبتها بدو بدو مشغول کار بودم مشغول درست کردن یه کاردستی قشنگ، یه نقاشی قشنگ ، یواشکی به این و اون گفتن که براش هدیه بگیرم (البته که در اکثر مواقع ایگنور میشدم) یادممیاد همه حس و شوق درونم رو توی اون نقاشی اون کاردستی قرار میدادم .یادمه برای اولین بار یادگرفته بودم قاب درست کنم ینی یاد گرفته بودم اگر کاغذ رو تا کنم و قیچی کنم میتونم یه قاب تو خالی رو درست کنم بدون...
ادامه مطلب
سلام اووووه از کی اینجا نیومدمچالش های سنگین و بزرگ غیر قابل تفکیک بین بحران ۴۰ سالگی و افسردگی وجود داره انقدری که ترجیح میدی یه تومور داشته باشی و حال بدت مال اون باشه تا این حجم افسردگی و تنش و تناقض.دنیا هم که قربونش برم داره میره به سمت تباهی مطلق! بعد. من منتظرمببینم چقققققدر دیگه باید بره تا زمان ظهور !بعد من تو این چالش مسخره ی ۴۰ سالگی زاییدم اون موقع کدوم گوریم دقیقا! + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت توسط خودم | بخوانید...
ادامه مطلب
فردا آخرین امتحانمه.آخرین امتحان لیسانسم بعد از سالهاسال 82 وارد دانشگاه شدم که نتیجه اش خوب نشد15 سال طول کشید تا دوباره در خودمببینم درس خوندن رو و حالا 7 ترمه لیسانمو میگیرم با معدل الف! با دو تا بچه با همسر با زندگی یه مامان پر مشغله سر کار انجمن مدرسه کلاسهای مختلف....و فردا تموم میشه ان شااللهکار ندارم حالا حس درس خوندنم نمیاد ولی خدایی خیلی گنده استا!!! دمم گرمدم اونایی که کمکم کردن گرم. دم اونایی که هزاااار بار گفتن بچسب به زندگیت و بچه هات! چرا نمیشه بیایم خونتون! چرا مهمونی نمیای! چرا مسافرت نمیای! حالا چه وقته درس خوندنته! حالا اخرش که چی؟! لابد کارم میخوای بکنی!!! پس بچه ها چی میشن.... هم گرم!ممنون خدای بی همتای من ممنون بخوانید...
ادامه مطلب
یک سال ؟!!!!کی باورش میشه یک ساله که کنار ما نفس نمیکشین؟پس چرا هنوز به محض ورود به خونه تون سرمون کج میشه به سمت جای تخت شما ؟ حواسمون هست روی کاناپه که جای دراز کشیدن شماست نشینیم؟!شبهای تقسیم کار بچه هاتون برای اینکه کنار شما نفس بکشن کی تموم شد؟ یک سااااال پیش؟ کی باورش میشه؟دلم نمیخواد شما رو تو سالهای بیماری به خاطر بیارم..... تو سالهای سکوت .... روی تخت .... در حالی که غذا و آب رو دیگران بهتون میدادن....دلم نمیخواد چشمهای خسته ی کم فروغی رو به خاطر بیارم که به ندرت با چشمی تلاقی میکرد.اونچه دلم میخواد از شما به یاد بیارم وزنه سنگین بین دو تا اتاقه که با گردن بلند میکردین. مرد کهنسالی با بدن تنومند. چشمهای نافذ و ریز بین که به جزییات حالات چهره افراد توجه میکرد(کی خوشحاله کی ناراحته .....
ادامه مطلب
ده سال گذشت ده سال با هزار جور بالاپایین گذشت . ده سال بر از سر بالایی های تند و شیبدار ده سال سخت و آسون بر گریه و پر خنده ده سال گذشته و من در آستانه 32 سالگی هنوز تصویر واضحی از خودم ندارم.هنوز هندوانه هایی هست که میخوام با هم بردارم ولی انقدر زیاد و سنگینن در نهایت هیچکدومش از رو زمین قل هم نمی ...
ادامه مطلب
دو سال گذشته هم همین طور بود .هفته اول مرداد که میگذره حالم خرابه . یاد ساعتها و لحظه های اون سال میفتم .یاد حال خوشم .یاد التماس توام با لوس بازی برای نهایی کردن اسمت و سریع پخش کردنش که دیگه رد نشه .اسمت رد نشد ولی خودت.....یادمه بابات میگفت ممکنه هر سال 8 و 9 شهریور حالت بد بشه .ممکنه 8 و 9 هر ما...
ادامه مطلب
سلام قرار بود ساعت 5:30 صبح بیمارستان باشم .تازه دوروزه همسرم از سفر برگشته .از شدت اضطراب انگار حالت تهوع دارم.سایه مرگ روی سرمه و به وضوح سنگینیشو حس میکنم.دیگه نگران بچه ی توی شکمم نیستم.خدا خودش میدونه چطور از مخلوقاتش نگه داری کنه و منم قدرتم روی قدرت خدا نیست که بتونم جلوی چیزی رو بگیرم .اگر داد شکر اگر نداد شکر اگر داد و گرفت شکر اگر....در هر حال شکر.... امشب قراره یاسمن بره.دخترم نمی دونه که فردا من باید برم بیمارستان .نمی دونه که شاید آخرین باری باشه که منو میبینه ولی من هر لحظه هر ثانیه رو ثبت میکنم.این آخرین هاست فائقه این آخرین لحظه هاست .این آخرین ...
ادامه مطلب