
سلام
فردا روز مادره
یادمه وقتی بچه که بودم نزدیک مناسبتها بدو بدو مشغول کار بودم مشغول درست کردن یه کاردستی قشنگ، یه نقاشی قشنگ ، یواشکی به این و اون گفتن که براش هدیه بگیرم (البته که در اکثر مواقع ایگنور میشدم) یادممیاد همه حس و شوق درونم رو توی اون نقاشی اون کاردستی قرار میدادم .
یادمه برای اولین بار یادگرفته بودم قاب درست کنم ینی یاد گرفته بودم اگر کاغذ رو تا کنم و قیچی کنم میتونم یه قاب تو خالی رو درست کنم بدون اینکه باز بشه و یه کارت پستال گل رز صورتی که مدرسه بهمون داده بود رو قاب کردم .اون موقع چقدر به نظر خودم خلاق و خفن میومدم. و از اینکه دارم براش زحمت میکشم به خودم افتخار میکردم . چون یادمه کاغذ رنگی ای نداشتم و من برگه های سررسیدهای قدیم بابام رو که سهم من میشد با مداد رنگی رنگ میکردم و به عنوان کاغذ رنگی ازش استفاده میکردم و برامم مهم نبود که بزرگ روش نوشته ۱۲ آبان ..... . کاردستیام و نقاشیام با کاغذ رنگی هایی که گاهی نصیبم میشد اصلا قشنگ نمیشد . اصلا میترسیدم اونا رو قیچی کنم . احساس میکردم در حد من نیست .من لایق داشتن چیزای خوشگلتر نیستم ....
الان سالهای زیادی از همسر شدن و مادر شدنم میگذره و من هرگز اون شوق و التهابی که در خودم بود رو در کسی ندیدم . محمدعلی حتی یادش رفت نقاشی ای که تو مدرسه کشیدن رو بهم بده و من از عکسهای کانال مدرسه متوجهش شدم یاسمن اصلا در ذهنش نیست همسرممهمینطور .
خودمچی ؟ وقتی نزدیک روز مادر میشه حالا پر از خشم و غممیشم . وقتی چیزی راجع به مهر مادری میخونم و میبینم با خشم رومو برمیگردونم .
مامانمبا ذوق و با احساس افتخار به خودش تعریف کرد که مهدیه دختر خواهرش رو بعد از زایمان آورده خونه خودش و براش چه چیزایی درست کرده و ازش مراقبت کرده و من یاد روزی میافتم که با محمدعلی مرخص شدم .مامانم تنهایی منو آورد خونه و بهم گفت خودت رو انداختی .پاشو خودت کاراتو بکن و رفت . حتی سر محمدحسین که تو دستشوییشون اذیت بودم و رفتم خونه مادر شوهرم در بازه زمانی یه هفته ای یه بار با بابام اومد سر زد و رفت و هر بار تو هر سختی ای منو تنها گذاشت و اهمیت نداد و جلوی دیگران اظهار ناراحتی کرد که چقدر داره غصه من رو میخوره... خشم منو پررنگ تر کرد
هر بار که هدیه ای براش گرفتم همون موقع یا کمی بعد بهم پس داده و گفته که دوستش نداره .
امسال که به طرز خنده داری پارچه برای مادر شوهرم گرفتم و فهمیدم عین این پارچه رو پارسال هم بهش دادم با همین متراژ ۲ متر!!!!
حامد هم هیچ و برنامه خاصی نداره . پارسال حتی تبریک نگفت فقط گیرندگی محض. خسته ام و غم دارم خیلی...
از حسرت خواستن و نداشتن. از نتونستن .از فشار از فاصله از اینکه مسبب همه اینا به هیچ کجاش نیست. از اینکه ۱۱ شبه و من تنهام و فردا بهم میگه چرا روزه میگیری؟!!
از اینکه یه زن غر غروی عصبانی شدم که خودمخیلی ازش بدممیاد

برچسب:
نویسنده: آناهیتا کریمیپور