خرید بک لینک

یک 1 ؟!!!!

کی باورش میشه یک ساله که کنار ما نفس نمیکشین؟

پس چرا هنوز به محض ورود به خونه تون سرمون کج میشه به سمت جای تخت شما ؟ حواسمون هست روی کاناپه که جای دراز کشیدن شماست نشینیم؟!

شبهای تقسیم کار بچه هاتون برای اینکه کنار شما نفس بکشن کی تموم شد؟ یک سااااال پیش؟ کی باورش میشه؟

دلم نمیخواد شما رو تو سالهای بیماری به خاطر بیارم..... تو سالهای سکوت .... روی تخت .... در حالی که غذا و آب رو دیگران بهتون میدادن....دلم نمیخواد چشمهای خسته ی کم فروغی رو به خاطر بیارم که به ندرت با چشمی تلاقی میکرد.

اونچه دلم میخواد از شما به یاد بیارم وزنه سنگین بین دو تا اتاقه که با گردن بلند میکردین. مرد کهنسالی با بدن تنومند. چشمهای نافذ و ریز بین که به جزییات حالات چهره افراد توجه میکرد(کی خوشحاله کی ناراحته ...)

مردی که هر بار میدیش یه شعر تازه داشت یا یه تحلیل سیاسی اجتماعی

مردی که در توهمات دوران بیماری هم درس نماز و قرآن میداد به کسانی که ما نمیدیدم! نمیدونم شاید هم ما تو عالم توهمات بودیم و آنچه شما میدیدین واقعیت بوده.

دلم میخواد شما رو به عنوان صاحب مجلس توی مراسم عقدم یادم بیاد که کنار عاقد نشسته بودین و اولین نفری بودین که امضای شاهد رو پای پیوند ازدواج ما زدین.

دلم میخواد شما رو با چشمای اشکبار یادم بیاد دم اتوبوسی که قرار بود ما رو ببره به کربلا!شما خودتون بارها کربلا رفته بودین و پای اتوبوس ما رو بدرقه کردین و سفارش های نهایی ... از تمیز کردن شیرالات هتل با جرمگیر تا بی اذن دخول وارد حرم نشدن.....

دلم نمیخواد شما رو در حالی به خاطر بیارم که دیگران موهاتون رو مرتب میکردن .دلم میخواد شما رو با اون عکس کربلاتون به خاطر بیارم

دلم میخواد شما رو با شادابی و شیطنت نگاهتون یادم بیاد که پر از حس زندگی بود وقتی پرتقال ها رو روی چنگال زمین پرتاب میکردین که چنگال بپره.

دلم نمیخواد شما رو اونجوری به خاطر بیارم که دیگران لباس تنتون میکردن .دوست دارم اونجوری شما رو به یاد بیارم که تو فصل بافتنی بافتن جرات نمیکردم با بافتنیم نزدیک شما بشینم که نکنه میل بافتنیم رو بکشین و من صدا بزنم حاج خانووووم !!!!

دلم میخواد شما رو اونجوری به خاطر بیارم که خورشت کرفس تو بشقابم میریختین .دلم میخواد شما رو با اون روزایی رو یادم بیارم که مینشستین و نصیحتم میکردین و از گذشته ها خاطره تعریف میکردین . گذشته هایی که من توش نبودم ولی با هیجان صدای شما انگار توی زمان پرواز میکردم و میرسیدم به حیاط کوچیک خونه فرشچی که با پسر های خودتون و بچه های فک و فامیل فوتال بازی میکردین ... از روزی که خونه تون رو با دو تا کمد تقسیم کردین تا یه خانواده دیگه کنار شما به سر پناه برسه .

بله 1 1 دلم میخواد شما رو اینجوری به یاد بیارم . سالهای آخر نشونه ی وجود بابا علی نبود.چرا باید شما رو توی بستر به خاطر بیارم وقتی اینهمه خاطرات جذاب و عمیق دارم ازتون ولی اونچه تو همه ی این خاطره های تکرار میشد یه نفس دیگه بود . یه نفس دیگه که کنار شما گرم بود و تا اخرین روزها نفس شما رو گرم میکرد . این نفس الان به نفس خیلی های دیگه گرمه یا نمیدونم گرما بخش نفس های دیگه است. نفسی که نمیدونم ۵۰-۶۰ سال کنار شما نفس کشید و الان بیشتر از همه....

الان دلم میخواد وقتی یاد شما میکنم فقط دعا کنم برای بودن ، موندن و مانا بودن گرمای این نفس که الان سایه سر و بزرگتر خانواده شده و شونه های نحیفش تکیه گاه بچه ها

بمونین برامون مامان صدیق با صحت سلامت سلامت سلامت و حسن عاقبت

دوستدارتون

فائقه

برچسب: نویسنده: آناهیتا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 19:29

صفحه بندی