قرار بود ساعت 5:30 صبح بیمارستان باشم .تازه دوروزه همسرم از سفر برگشته .از شدت اضطراب انگار حالت تهوع دارم.سایه مرگ روی سرمه و به وضوح سنگینیشو حس میکنم.دیگه نگران بچه ی توی شکمم نیستم.خدا خودش میدونه چطور از مخلوقاتش نگه داری کنه و منم قدرتم روی قدرت خدا نیست که بتونم جلوی چیزی رو بگیرم .اگر داد شکر اگر نداد شکر اگر داد و گرفت شکر اگر....در هر حال شکر....
امشب قراره یاسمن بره.دخترم نمی دونه که فردا من باید برم بیمارستان .نمی دونه که شاید آخرین باری باشه که منو میبینه ولی من هر لحظه هر ثانیه رو ثبت میکنم.این آخرین هاست فائقه این آخرین لحظه هاست .این آخرین باریه که مادر یاسمن بهش غذا می ده .این آخرین باریه که مارد یاسمن حمومش می کنه .این آخرین باریه که مادر یاسمن موهاشو شونه می کنه .این آخرین باریه که مادر اسمن موهای دخترش رو سشوار می کشه .این آخرین بارهااییه که در آغوشش می گیره ....خوب بوش کن و شامه اتو پر کن . این آخرین بارزیه که بوی مادرتو میشنوی!
وقت رفتن شده ....گریه نکن فایقه ....گریه نکن....نذار یاسمن نگران بشه !نذار بترسه !نذار آخرین صحنه ای که از تو یادش میاد خیس اشک و ملتهب از اضطراب باشه .
آخه دارم خفه می شم!
اومدن دنبالش !لباسشو تنش می کنم .جلوی در همسرم ایستاده و منتظره یاسمنو ببره پایین. و با یه لبخند عجیب که از هزار هزار فریاد و ناله بلند تره صحنه ی خداحافظی منو دخترمو تماشا می کنه.
یاسمن داره مضطرب میشه انگار بغض داره و یه هیجان برای رفتن خونه مادر بزرگش.هیجانش پررنگ تره .خدارو شکر.
محکم بغلش میکنم....نه فائقه ...گریه نه....تمومش کن....ولش کن بچه رو بذار بره....می ترسه....میدونی که چقدر زود میترسه....
بازوهاشو سفت میگیرم .بغضمو قورت می دم.بهش میگم می دونستی؟می خنده و جواب میده :که شما عاشق عاشق عاشق عاشق منین؟!...اینو قبلا هزار بار بهش گفتم ....دیگه می دونه....بهش میگم آره من عاشق عاشق عاشق عاشقتم....تو چشماش نگاه کرم و بهش گفتم تو دختر خوبی هستی .هر اتفاقی بیفته هر اتفاقی دختر خوبی بمون و فقط حرف بابا رو گوش کن ....هر چی بابا گفت قبول کن....باشه؟
چشم مامان ....ولم کن می خوام برم پیش عمه....
چطوری رهات کنم....؟
دلم برات تنگ میشه ....
دلم براش تنگ می شه؟!نمی دونم بعدش آدم دلش برای کسی تنگ میشه ؟
اون چی؟دلش برام تنگ میشه؟
آره ...دلش تنگ میشه ....چقدر غصه می خوره ....دختر حساس و زبون باز من ....چقدر زبون بگیره و جیگر اطرافیانش براش کباب بشه ....
فردا احتمال اینکه یاسمن هنوز مامان داشته باشه زیاد نیست.
چقدر حالم بده .اصلا به فردا میرسم؟...چرا فردا نمی شه .....منتظر اومدنشم یا می خوام نیاد؟.....خدایا من چمه؟؟؟؟!!!!
یاد حرف عمه فرشته میفتم تو لحظه های آخرش..میگفت خدایا باشه ولی چرا انقدر سخت!!!!!
می خواستم بنویسم ...می خواستم برای یاسمن کلی بنویسم...برای حامددددو برای بچه ای که ممکنه به دنیا بیاد ولی بی مادر بره خونه ....ولی نمی دونم چی؟!نمی دونم به عنوان حرف آخر چی باید بنویسم نمی دونم چی باید بگم.....
تا صبح با حامد هیچ حرفی نزدم....فقط گفتم می ترسم....و حامد دستمو محکم توی دستش فشار میداد ....
رسیدیدم.اینجا بیمارستانیه که محمدحسین توش مرد!و حالا احتمالا نوبت منه .
دیگران یا باورشون نمی شه من دارم میمیرم یا انقدرا هم براشون مهم نیست.انگار فقط برای حامد مهمه!!!
دکترم نامه داده که به محض ورود من به بخش زایمان در خواست خون کنن و تا خون تو اتاق عمل نیومده منو نبرن اتاق عمل .
اجازه میگیرم که موبایلم پیشم باشه و دارم زیارت عاشورا گوش میدم و آل یس...همونهایی که سر محمدحسین مدام گوش میدادم.و جوشن کبیر .....این الان وقتشه خدایا به اسم اعظمت قسم....من خودمم نمی دونم چی میخوام .تو خواستن و نخواستن مرگ ....هیچکدومو نمی تونم انتخاب کنم....پس چرا انقدر میترسم....
چهره های آشنا .....ماماها و پرسنل رو از پارسال یادم میاد ....بهشون میگم که اونا رو یادم میاد و اونها هم منو یادشون اومد .....بهشون میگم اضطراب دارم ....
دکتر بیهوشی برای ویزیتم اومدهیچی نگفت ....گفتم نمی خوام بیهوش بشم ....گفتم اینکرتا هستم ...گفت باشه.گفتم کامپیلیت اینکرتا هستم....گفت میدونم و رفت !
مامانم زنگ زد که پشت در نشسته .....حلقه امو به حامد دادم ....نگاهش نکردم ....جا داشت غالب تهی کنم...من یا اون....؟تنهایی با یک یا دوتا بچه؟!!!!
وصیت نامه ی یک صفحه ایمو دادم به مریم ....وقتی داشت ازم میگرفتش اشک تو چشماش جمع بود و میگفت همینطوری تحویلت میدم...بهش گفتم بخونش.....
چیزی غیر از این ننوشته بودم ....کسی اجازه نداره در زمینه ازدواج کردن یا نکردن حامد و تصمیم که برای زندگیش میگیره دخالت کنه .در مورد زمان..... شخص ...نگهداری یا عدم نگهداری بچه ها....
منو بردم اتاق عمل ....خدایا چقدر سرده....دارم میلرزم ....ترسیدم...خیلییی.......قاطی پاتیه....مدتیه منتظرم .....سه چهار نفر دیگه میان و میبرنشون داخل....ولی منو چرا نمی برن؟!!!!
یه آقایی میاد اسممو میگه و اسم دکترم رو ...میگه پمپ درد میگیری؟!گفت مخدر برای کم کردن دردت ...حدود 300-400 پولش میشه ....گفتم نمی دونم باید از همسرم بپرسین....با لبخند خودش گفت من تشخیص دادم که می خوای و خودش توی فرمی که دستشه علامت زد و ویلچرمو هل داد.....
وارد اتاق عمل شدیم ...من لرزشم و ترسمو و احساس سرمام همو تشدید کردن و صدای دندونهامو به راحتی میشنوم نمی تونم از روی ویلچر بلند بشم داره گریم میگیره ولی گریم نمیاد....گمون کنم دارم سکته می کنم....
یکی عین بالشت منو بلند می کنه و میذاره روی تخت عمل....میگه امادش کنید ..... صدای دکترم میاد ....میگه تا خون نیاد من دست بهش نمیزنم....کسی دست به این مریض نمی زنه تا خون بیاد ....هنوز حرفش تموم نشده یکی میگه خون اومده .....یه آقایی ازم عذر خواهی میکنه بابت دردی که قراره ایجاد بشه ....این سوزن بود یا میله؟!!!!که تو دست چپم فرو رفت ....این برای خون بود باید مسیرش بزرگتر باشه ....درد آنژِو کت طوسی گریه امو راه انداخت...سعی میکنم نفس عمیق بکشم تا به خودم مسلط بشم....فائقه....همینی که هست....بذار خودش پیش بره .....لوس نشو....یکی بهم میگه ذکر بگو ...یادم نیست کی بود و یادم نیست چی می خوندم....صلوات میفرستادم....قل هو الله می خوندم یا ...والعصر....
صدا ها رو میشنیدم....خدایا چقدر خوابم میاد....داشتم سعی میکردم نخوابم و تصور کنم روی شکمم داره چه اتفاقی میفته....یا امام حسین یه صدایی میاد!!!!یه صدایی میاد!!!!صدای بچه منه؟!!!!!!صدای گریش میاددددد؟!!!!!زنده است؟!!!!!دکترم میگه بچه حالش خوبه.....صورت داغشو به صورتم میچسبونن!...خدایا این ثانیه های رو نگه دار ....متوقفش کن ....زمان رو نگه دار .....صبر کن......چه زود گذشت ....بچه رو بردن ....من نیمه بیهوشم .....جون عکس العمل دادن ندارم....حتی جون گریه کردنم ندارم......دارم لحظه داغ لپ چسبونیمونو تحلیل میکنم...دکتر صدام میکنه....میگه نمی تونم رحتو نگه دارم ....میشنوی؟!!!!اجازه می دی؟!!!!!خونریزی بند نمیاد.....صدامو میشنوی؟!!!!!گرمای اشکم رو رو صورتم حس میکنم ...میگم اشکالی نداره ....باشه بردارید....بازم میگم اشکالی نداره و باز گرمای جاری شدن مسیر اشکیمو حس میکنم که تا توی گوشهام میره ...دارم گریه میکنم.........
تو ریکاوری بیدار میشم...چشمم یه خط قرمز رو میبینه.....که وصله به دست من ...و روش بزرگ نوشته شده o+
پرستاری بالای سرمه و میپرسه چرا بهش خون تزریق شده ؟ یکی دیگه میگه هیسترکنومی شده .....میپرسن چراااا؟!!!!!خودم با ناله میگم اینکرتا بودم رحم و مثانه ام درگیر بود ....از میپرسه پزشکی؟میگم نه....
میپرسم بچه؟....میگن حالش خوبه.....
خدایا چقدر درد دارم .....بعد از زایمان یاسمن و محمدحسین انقدر درد نداشتم ....
چرا بچه رو نمیارن؟!!!!بذار دیرتر بیارنش چون من که دارم از درد میمیرم ....شاید چون مخدر بهم وصله .....از پرستارم میپرسم بچه ام کو؟!
-چون تو جفتت چسبیده بوده یکم بچه براش سخت شده بوده نفس کشیدن گذاشتیمش زیر اکسیژن حالش جا بیاد میارمش.....
من:چرا چرت و پرت میگی؟!چه ربطی داره....؟؟؟؟فکر کردی با کی طرفی من احمق نیستم.بچم چی شده؟!!!!!
دکترم اومد ..پرستار میگه خانم دکتر بهش میگم چرا بچت نیست قبول نمیکنه...دکتر میخنده و میگه این خودش دکتره روانشناسه ....همه چیو می دونه راستشو بهش بگو....بعد خودش میگه تو اتاق عمل یکم گریش ناله داشت احتمالا کاملا خشک نشده ریه اش برای همین بردیمش n i c u تحت نظر باشه .خودت که می دونی زود به دنیا اومده ....
انقدر درد دارم که وقت و حوصله کل کل کردن ندارم.حرفشم منطقی بود خوب .
ترجیح میدم بخوابم تا به این چیزا فکر کنم.خدا خودش نگه دار محمدعلی هست و از این بابت مطمینم....
فقط میخوام زودتر سرپا بشم برم ببینمش.... .
یادم نیست کی پاشدم برای راه رفتن....فقط یادمه به سختی تا دم در رفتم....بار دوم یکم بهتر بود ولی با این هال مطمئن شدم تنهایی نمی تونم برم تا nicu برای همین ویلچیر خواستم.... ولی ویلچیر داخل nicu نمیرفت از دم در تا تخت محمدعلی باید خودم میرفتم.....پرستاری که پارسال پرستار محمدحسین بود اونجا بود ...ازش پرسیدم بچه من کدومه.....تا چشمم بهش افتاد دیدم اونم کلی سیم و سرم بهش وصله ....ناله ام به هوا رفت .سر پرستار اومد با من پرخاش کرد که تو بخش نازتو میکشن اومدی بالاسر بچه گریه زاری نکن .ووووگریم که تموم شد با همه خشمی که درونم بود ولی نهایت سعیم رو کردم باهاش عصبانی نباشم ...بدون اینکه نگاهش کنم بهش گفتم تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی تو نیم دونی من کیم و چه شرایطی دارم ...دوباره اومد با من دعوا کنه ...آروم تو صورتش نگاه کردم و گفتم یک سال پیش پسر من رو همین تخت مرد!!!!
پس دهنتو ببند و به من نگو با بچم چطور رفتار کنم......
دیگه ساکت شد و از بخش رفت بیرون ....پرستاری که پارسال پرستار محمدحسین بود اومد و بهم گفت که منو یادشه و توضیح داد که محمدعلی مشکل شدیدی نداره .پرونده محمدعلی رو برداشتم که بخونم ازم گرفت و گفت پرونده جزو مدارک محرمانه بیمارستانه....گفتم من مادرشم!!!!ولی درد امونم نمی داد که حرف بزنم....فقط گفتم ویلچر.....دستمو گرفت و تا دم ویلچر منو آورد نشستم تا کسی بیاد منو ببره اتاقم....
مامانم بنده خدا فقط اشک میریخت و وقتی منو دید فهمید که نباید هیچی بپرسه ...فقط کمکم کرد بخوابم .....
توی دردم توی داد و ناله هام خاله ام اومد دیدنم....و بابام و زهرا؟!یادم نیست ولی پدر شوهرمو خوب یادمه ....داشتم ناله میزدم....چشمام بسته بود ....فقط یادمه پدر شوهرم دستمو بوسید ...با اینکه درد زیادی داشتم متوجه بزرگی این لحظه شدم!!!
آنژیو کتم خراب شده بود و قطره قره سرم با درد وارد بدنم میشد باید یه آنژیو ی جدید برام میگذاشتن.از درد و کلافگی بال بال میزدم حال روحیم خوب نبود .به پرستار گفتم صبر کنه .
یه بالش گذاشتم رو شکمم و داد زدم ...گریه کردم....داد زدم .... نمی تونستم بگم برای چی؟!نمی دوتم بگم خسته بودم درد داشتم یا غم داشتم....فقط داد زدم.....پرستارم گریش گرفت به حال من و از اتاق رفت بیرون و به مامانم گفت هر وقت حالش بهتر شد بگبن بیام آنژیو براش بذارم .بعدم که به خاطر وحشتخواهر شوهرم سعی کردم گریمو جمع کنم یه پرستار دیگه اومد آنژیو برام گذاشت!
چقدر پشتم درد میکرد....انقدر کیسه اب گرم گذاشته بودم و عرق کرده بودم که پتوم هم کاملا خیس خیس بود انگار دوش گرفته بودم.....
بازم بدون بچه مرخص شدم و رفتم خونه مامانم .محمد علی هم منتقل شد به یه بیمارستان دیگه و قرار شد من مدام شیر براش ببرم .
درد غیر قابل تحمل حالا به یه درد زیاد قابل تحمل تبدیل شده بود .وقتی رفتیم بیمارستان جدید که بچه رو ببینیم پرستار گفت بچتون اونجاست برید شیرش بدید!!!!چشمام چهارتا شد...این چی میگه؟!!!!خودم شیرش بدم؟!!!بدون سرنگ؟!!!!ینی بچه رو از دستگاه بیارم بیرون؟!!!نشستم زمین و گریه کردم ....گریه شکر...پرستار مونده بود که مگه من چی گفتم این گریه میکنه!
رفتم بغلش کردم هنوز کلی سیم بهش وصل بود که باید مواظب میبودم کشیده نشه.تا به خودم نزدیکش کردم پرید و خودش قشنگ شروع کرد به شیر خوردن....خدایا این لحظه رو چقدر گرون خریدم ولی چقدر میارزید!!!!!
دیگه انگار دردی نیست!!!!نه نیست!!!!درد ندارم .....تموم شد ....
نگاهش میکنم.....چقدر خوشگله!!!!خدایا چقدر من دوستش دارم!!!!!بدن لختش و صورت لپوش انگار با این حوله ای که دورشه قاب شده !عجب شاهکاری!!!!!عجب لحظه ی نابی.....حتی دیگه سفتی صندلی هم حس نمی شه ...پاهامو چک می کنم هنوز رو زمینه ولی دلم انگار .....رو زمین نیست....
شکر میکنم. از خدا میخوام خیر ما و محمدعلی رو در کنار هم بودن قرار بده !خدایا به من ببخش!تو همین لحظه دلم براش مرگ شهادت می خواد ...ولی بعد از من.....تو سن بالا!
چقدر دوستش دارم ......چقددددر دوستش دارم....
یک یا دو روز بعد محمدعلی رو منتقل می کنن بخش اطفال و من همراهشم و روز بعد میبریمش خونه .یاسمن رو تخت خوابه ....وسط اتاق وایسادم و صداش میکنم .....یاسمن ....یاسمن.....چشماشو باز میکنه و منو نگاه میکنه چشماش گرد می شه و زبونش بند اومده و هیچی نمی گه.....
فقط با یه گام میپره و منو بغل میکنه و میزنه زیر گریه ....یکم که آروم میشه سرشو از سینه من جدا می کنه و به محمدعلی نگاه می کنه و باز میچسبه به من و میزنه زیر گریه ....
الهی بمیرم برای دلت که کسی نمیفهمه توش چه خبره و تو هم چقدر منتظر این لحظه بودی....
حالا خانواده من چهار نفره است و پای هیچکدوممون رو زمین نیست.....
خدایا شکرت!
برچسب: پیشنهاد یک سال زندگی 98ia,رمان یک سال پیشنهاد زندگی,زمستون یک سال پیش پارسا,دانلود رمان یک سال پیشنهاد زندگی,کودکی که یک سال پیش مادرش,پیشنهاد یک سال زندگی,پیشنهاد یک سال ازدواج,یک میلیارد سال پیش,زمستون یک سال پیش,قیمت سکه یک سال پیش,
نویسنده: آناهیتا کریمیپور