سلام
محمدعلی .نمی دونم الان چند سالته و اینکه اصلا هیچوقت اینا رو می خونی یا نه.ولی مینویسم شاید خوندی.
حدود دو هفته است که پروژه سخت و طاقت فرسای "از شیر گرفتنت "رو پشت سر گذاشتیم.
پروژه ای که تو خیلی بهتر از من باهاش کنار اومدی.
هر بار که شیر می خواستی و من بهت نمی دادم و حواست رو پرت میکردم درونم جیغ و فریاد میکرد .می خواستم بمیرم!!!من شیر داشتم اما نباید بهت میدادم .هر بار میگفتم یواشکی از دست حامد بهش میدم . اما نمی دادم چون میدونستم که خودم بیشتر به شیر دادن احتیاج دارم تا تو و خودمو نمیتونستم گول بزنم..می دونستم که دو سالت داره میشه و دیگه نباید شیر بخوری درست فردای تولد قمریت دیگه بهت ندادم .صبح پاشدم و گفتم دیگه نمیدم .میدونستم اگه برای کاری برنامه ریزی بکنم نمیشه .گفتم دو روز دیگه هم میخوایم بریم تفرش اونجا سرت گرمه دورت شلوغه یادت میره .
اما هر از گاهی که یادت میفتاد انگار منو آتیش میزدن .هر بار که قبل از خواب شیر میخواستی و یادت میاوردم که شیر تلخ شده با یه التماسی آب می خواستی کباب میشدم .حواسم بود که زیاد بغلت کنم ببوسمت که دچار بحران عاطفی نشی .و تو چسبناک ترین کوآلای دوست داشتنی دنیا خودت همش منو نوازش میکردی و موقع خواب دست دور گردنم مینواختی و قلب من از حرکت میاستاد .بارها با خودم حساب کردم این لحظه رو نگه دارم ثبت بشه تو ذهنم تو قلبم ....
روزای آخری که بهت شیر میدادم گریه میکردم که دیگه تو بزرگ میشی.هرگز اینطوری منو در آغوش نمی گیرییا آروم .و راحت تو بغلم نمیمونی ومن نفس گرم و مطبوعت رو رو پوستم حس نمی کنم.
ولی اشتباه کردم .الان بیش از دو هفته گذشته و تو هنوز دست میندازی دور گردن من یا دستتو میذاری رو صورتم یا منو مجبور میکنی بغلت کنم.وقتی انقدر به صورتت نزدیکم که نفست پوستم رو نوازش میکنه چشمامو باز میکنم و زمان رو متوقف میکنم و ریه امو از نفست بر میکنم(که البته این یکی باعث شد سرماخوردگیتو بگیرم).وقتی از این فاصله صورتت رو نگاه میکنمفقط ماه رو می بینم خورشید رو می بینم رنگین کمان رو میبینم آبی آسمون رو میبینم ...لطف بی کران خدا رو میبینم .و فقط شکر میکنم مدام الحمدلله و سبحان الله میگم مدم استغفار مینکنم به خاطر همه زمانهایی که شکر نکردم .
خدا دوتا بچه سالم و دوست داشتنی به من داده چطور شکرش کنم؟ًًً
به حق اسن شب علشورا خدا عاقبت رو بخیر کنه
چقققققدر دوستت دارم.امیدوارم تو هم وقتی بزرگ شدی به خاطر داشتن مامان فائقه بتونی خدا رو شکر کنی
برچسب: نوشتمحمدعلی,
نویسنده: آناهیتا کریمیپور