
sdhl
سلام
دنیا بر اساس خواسته های ما و دانسته های ما پیش نمیره
دنیا عجیب تر و غیر قابل پیشبینی تر از اون چیزیه که میشه تصور کرد. تو این دنیایی که هیچ چیز و هیچکس(حتی خود آدم) به طور غیر منتظره ای رفتارهای تازه بروز میده چه راهی میمونه بجز تکیه به یه قدرت لایزال
قدرت تحمل ابهام یه چیزه و هندل کردن اون ابهام یه چیز دیگه است.آدما برای ادامه زندگی عادی، پیش برد زندگی عادی و روزمره احتیاج به یه سری معادلات دارن که بتونن اون ابهام های فزاینده ای که احاطه شون کرده رو مدیریت کنن.
یکی از اون معادلات باور به آدمهاست. باور به روابط، باور به دوست داشتن ها، باور به تکیه گاه داشتم . باور به کس و کار داشتن...
ناراحتم؟ خیلی!! خیلی ناراحتم ... خیلی زیاد حتی شاید توی شوک باشم و آماده سوگواری
واقعا این اواخر چقدر کیس سوگواری داشتم. که البته فقط بعد از فوت خاله ام سوگواری واقعی انجام دادم.
خیلی ضربه محکم و شدیدیه حتی شاید محکم تر از از دست دادن فیزیکی اون فرد
وقتی هیمنه یک فرد برای آدم از بین میره وقتی جایگاهش بتی که ازش تو ذهنمون ساختیم ( کاری به حقیقی یا بی اعتباریش ندارم) یهو فرومیریزه مثل یه مرگ ناگهانی یا شاید بدتر از اون ادراک میشه.
خیلی به همه جام زور اومد .به هممممه جام. خیلی رو این آدم رو این آدما بسته بودم!!!
از وقتی بین خونه کوچیک توی سعادت آباد یا خونه بزرگتر انتخابم خونه نزدیک به اونها بود. اون موقع که از سعادت آباد میومدم تا پیروزی که توی چیدن جهازش مشارکت و کمک کنم. اولین کسی بودم که خبر بارداری بچه اولشون رو دریافت کردم. اولین کسی بودم که برای سقطش مورد مشورت قرار گرفتم . اولین کسی بودم که بعد از خبر بارداریش بدو بدو با یه دسته گل رفتم خونه اشون در حالی که هنوز خونریزی سقط خودم رو داشتم. و در حالی که شکمم شش ماهه قلمبه بود بعد از زایمانش رفتم خونشون که پیشش باشم. حتی همین سه ماه پیش که باهاشون مسافرت رفتیم روز سالگرد محمدحسین برای تولد بچه اش کیک پختم که خوشحال بشه . و در هفته بچه بزرگش حداقل 4 بار به من زنگ میزنه و نیم ساعت تا یک ساعت با من حرف میزنه و مشاوره میگیره .حتی بعد از وقتی که جلوی اونا زنگ زد به ما و هر چی از دهنش دراومد گفت.
چرا جوابش رو ندادیم؟ اول که شوک بودیم. بعد هی میگفتیم عصبانی بوده یه چیزی گفته؛ منظوری نداشته ولی بعدش دیدیم واقعا در شان ما نیست که برای روشن بودن خورشید اینهمه دلیل بیاریم ولی همچنان سایه شوک روی تصمیم ها و نگاهمون بود.
اگرچه که هنوزم نمیفهمم دقیقا چی شد. فقط دارم خدا رو شکر میکنم که تونستم داستان عشق و عاشقی دخترشون با محمدعلی رو تا حدودی مدیریت کنم و حواسم به قلبم باشه که خیلی غرق نشم توش و حواسم به فشار قلبم و تپشش باشه.
صد در صد حساب برادری داشتم روش. ینی متلاشی شدم قشنگ. تصورم از داشتن پشت و پناه داشتن و کس و کار داشتن با خاک یکسان شد .
یه نفر پیشنهاد داد که برای بیستمین سالگردتون سالن بگیرین، آرايشگاه آتلیه برین و مهمونی بگیرین ... هر چی شمردم دیدم حتی نمیتونیم 10 تا آدم پیدا کنیم که از خوشحالی ما، از شادیمون، از موفقیتمون واقعا خوشحال بشن .
البته که این حقیقت رو پذیرفتم ولی باخودم فکر کردم که چقدر بد!!! و چقدر غمگینانه و ناراحت کننده است که آادمهای زیادی رو بشناسی که از ناراحتیت ناراحت بشن ولی از همون آدما نمیتونی ده نفر رو پیدا کنی که از خوشحالیت خوشحال بشن از رشدت خوشحال بشن! و تا حساب دو دوتا چهارتاشون حتی به اشتباه برای مدت کوتاهی کار نکنه بزنن زیر همه آنچه از خودشون تو ذهنت ساخته بودن.
شاید شاید شاید دارم زود قضاوت میکنم شاید فقط خیلی زیاد دردم اومده و بهم برخورده که وای به روزی که بهم بر بخوره . اینکه مدت زیادیه که ندیدمشون، اینکه به بچه شون تأکید کردن به من زنگ نزنه. اینکه.... اینکه.... اینکه.... شاید تو این حس ناراحتی و برخوردنه اثرگذار باشه. نمیدونم ولی بزرگسالی داره حس تنهایی بیشتر و بیشتری برام به ارمغان میاره

برچسب:
نویسنده: آناهیتا کریمیپور