اوووووه چه گرد و خاک و تار عنکبوتی گرفته اینجا.
البته بهتر!!!بی سرو صدا تر و خلوت تر بهتره.
یاسمن یاسمن یاسمن.هفت سال و هفت ماه و اندی از اولین روز زندگیت می گذره. تو حسابی قد کشیدی. حسابی توانمند شدی. حسابی کتابخون شدی.حسابی خلاق و مهربونی....و دید من از بعد از بودن تو، نسبت به زندگی هزاران هزار بار تغییر کرده.
گاهی وسوسه میشم حالا که می تونی بخونی یه قسمتهایی رو بذارم بخونی ولی هر بار پشیمون میشم.
الان اومدم از تاسفم بنویسم.
یاسمن، متاسفم که داری می ری مدرسه. متاسفم که شجاعت نفرستادنت به مدرسه رو نداشتم. متاسفم که باید بیشتر از اندازه ی قلبت اضطراب داشته باشی که چرا گواهی پزشکت رو برای دو روز غیبت فراموش کردی.
یا شوکه بشی از دیوانه بازی های همکلاسی هات که نشستن فیلم"آنابل"رو دیدن و جدای از اینکه برای تو هم تعریف کردن و ترسش رو به دلت انداختن راه می افتن تو مدرسه و هر بچه ریزه میزه ای که به نظرشون شکل آنابله رو چنان هل می دن که بچه با مغز بخوره زمین یا سرشو چنان بکوبن به دیوار که صداش تو راه پله بپیچه بعد این نگرانی رو به تو بدن که ممکنه تقصیر این کارها رو به گردن تو بندازن چون تا باهاشون دوست شده بودی.
متاسفم از ننه باباهایی که شش صبح بچه شونو میذارن مهد و شش بعد از ظهر برش می دارن و با مربیش دعوا می کنن که تو جای ما رو گرفتی!!!
متاسفم که با بچه هایی روی یک نیمکت میشینی که پدر مادرشون نمی فهمن آنابل برای بچه هشت ساله مناسب نیست! یا نمی فهمن به بچه هشت ساله نباید روزی ده هزار تومن بیاره مدرسه و برای یه عده خوراکی ناسالم بخره که تو غصه بخوری چرا لقمه داری و دلت های بای میخواد!!!!
متاسفم که انقدر ذهنت باید درگیر مسائل پیش پا افتاده باشه .متاسفم که هر روز باید قبل از هفت بیدار بشی و تو سرما و تاریکی بری مدرسه که هیچی یاد نگیری!!!!
و خیلی خیلی متاسفم که این بازی مسخره قراره تا ده سال دیگه ادامه پیدا کنه و تو هیچ چیز واقعیی یاد نگیری. که فقط سرکوب بشی و توی چهارچوب کج و کوله ای قرار بگیری که برات کوچیکه...
الان که دو ساله داری می ری مدرسه ولی خوندن و نوشتن رو از قبلش بلد بودی.تو این دوسال فقط جمع و تفریق تنها چیزای به درد بخوری بوده که یادگرفتی.یادگرفتنی هایی که واقعا ارزش یادگرفتن داشته باشه تا آخر این ده سال از انگشتای یه دست بیشتر نمی شه .و من بابت هدر رفتن این دو سال گذشته و ده سال باقی مونده واقعا متاسفم.
تو الان هشت سالته ولی یه دل داری اندازه همه دریا ها! که دلش برای موشهای توی جوب که سردشون میشه میسوزه .برای معتادها و گداهای خیابون منقلب می شه و عبارت"بنده خدا!خدا رحمش کنه" رو به زبون میاری.
تو بلدی سبزیجات رو خوب خورد کنی.بلدی خودت پنکیک درست کنی .بلدی سالاد درست کنی.بلدی میوه پوست بکنی و قاچ کنی اگر چه تنبلیت میاد معمولا!بلدی توی آشپزی و پختن کیک حسابی کمک کنی.تو سالهاست که خودت حموم می کنی و مدتهاست خودت ناخونهاتو میگیری.جورابهاتو می تونی بعد از مدرسه بشوری.می تونی کلی محمد علی رو سرگرم کنی و به دلش راه بیای و مثل مامانها نازشو بکشی.
بلدی عشق بپاشی. بلدی نور بریزی. بلدی اشکهای ریز ریز بریزی. بلدی ناز کنی. بلدی غر بزنی. بلدی خوب داداشت رو بزنی. بلدی خوب بخندی. بلدی خوشگل و زیبا بنویسی. بلدی خوب درخت و گل و خورشید بکشی. بلدی جوری رنگ کنی که انگار داری طرح می زنی . بلدی انشا بنویسی ولی بلد نیستی جمله بنویسی. بلدی حست رو با کلمات بنویسی. بلدی اغرااااق کنی توی ابراز حسهای طلایی و سیاهت.
گاهی صدات می کنم که فقط فشارت بدم. دختر استخونی لاغروی من.(به قول خودت ،مثل شما چاق بشم خوبه؟!)
وقتی بغلت می کنم دلم میخواد انقدر محکم فشارت بدم که دوباره بری توی جونم . ولی فقط استخونات رو حس می کنم که تو گوشتای تنم میره فرو ؛ جیغمو در میاره و باعث میشه حس رومانتیکم تبدیل بشه "از بس که هیچی غذا نمی خوری دیگه!"
دلم میخواد باهات مهربونتر باشم ؛ولی نمی دونم چرا بهت سخت میگیرم. نمی دونم چرا انقدر می خوام بی نقص باشی. می خوام قوی باشی یاسمن.می خوام شاد و سرزنده باشی.
خدا کمکت کنه یاسمن ....خدا کمکت کنه...
الهی آمین
برچسب:
نویسنده: آناهیتا کریمیپور