خرید بک لینک
خیلی بده که جاهایی که باید خود خودت باشی بخوای اصلا نباشی

خیلی بده جاهایی که خونت میدونی خونت نباشه

خیلی بده توو جاهایی که فکر میکنی به اونجا تعلق داریی دلخوشیش نداشته باشی

همونقدر بد که انتظار داشته باشیش یه کسی فحشت بده بزنه تو گوشت ...اما در اوج ادب و مهربونی سر سفره اول ببرای بچه تو غذا بکشه

نمی دونم فکر میکنم موقع سیکلمه چون هیچ علامتی بجز دلشوره و ناخوشی ندارم.بجز بد بینی یو حس تنهایی و حالت تهوع ....

گاهی فکر میکنم وقتی سنم بره بالا چطوری میشم.مثل عزیز همه رو آه و نفرین می کنم ؟یا مثل مادر بزرگ حامد قربون صدقه میرم ؟

مثل مامان خودم میشم که فقط حس دارم و کاری نمیکنم؟ یا مثل مادر شوهرم که دنبال همه دارم میدووم و کمکشون میکنم؟

تصوری از خودم ندارم.سعی میکنم خوب باشم...ولی

احتیاجم این روزها به سکوت و وقت داشتنه و وقتی گیرم میاد تنها کاری که نمی کنم کاراییه که براش دنبال سکوت بودم.

چقققدر دلم میخواد بنویسم. دلم میخواد زندگی نامه های فامیلی بنویسم دلم میخواد قصه بنویسم دلم میخواد کارامو کنم.....

من فقط خسته ام و احتمالا تو سیکل ماهیانه امم.ولی حالم خوبه مگه نه؟

آره گمونم خوبی!!!!

برچسب: نویسنده: آناهیتا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:28

صفحه بندی