خرید بک لینک

سلام یاسمن جان

امروز تولد حضرت زینبه .قرار بود امروز جشن عبادت تو باشه. من خیلی براش برنامه ریزی کرده بودم. روی جزییاتش کلی فکر کرده بودم و پولامو جمع کرده بودم که به بهترین شکل ممکن برات برگزارش کنم. قرار بود توی خونه خاله فائزه یا نهاااایتا توی حسینیه نقسانی ها برگزار بشه. کلی دکور دیده بودم و قیمت مقوا و فوم دراورده بودم که اون دکور رو برات درست کنم. یه دکور سرمه ای و سفید شیک با گلهای رز مقوایی که به صورت ال مانند بالای دکور قرارش بدم و یه تور سفید یا آبی روشن زیر این گلها آویزون کنم که چراغ ریسه ای با نور سفید از پشتشش برق بزنه.

یه دامن توتوی سرمه ای و سفید با بالاتنه توری سرمه ای برای تو با دوتا بال فرشته ای بزرگ از همونا که دوست داشتی و من هیچوقت پولشو نداشتم که بهت بدم و همیشه با خودم میگفتم برای جشن عبادتش...

فکر کرده بودم که گلبرگ گل بگیرم و وقتی داری نماز میخونی سبد پر از برگ گل بدم به دخترا که دورت بچرخن و بریزن روی سرت.

یه متن سخنرانی برای خودم داشتم مینوشتم. یه طوری اصلاحش میکردم که خودم یا تو موقع خوندنش گریه مون نگیره .

همونطوری که خودت دوست داشتی خانم سوری بیاد برامون مولودی حضرت زیینب بخونه.

خودم قصه هسته های لیمو رو برای تو و دوستات اجرا کنم.

ژله خوشگل درست کنم.

ظرفای کاغذی خوشگل با لیوان و ریسه های جشن عبادتی..

حتی کیکت رو هم انتخاب کرده بودم.

تازه با خودم فکر کرده بودم، سالهای سال بود که این فکر رو داشتم که تا حالا هر جا مهمونی رفتیم برای جشن عبادت تو میزبان همه کسایی میشم که میزبانمون بودن.

ولی نشد.

و این نشدن نه کار من بود و نه تو .

باورم نمیشه الان که دارم میشمارمش اینهمه آدم توی نشدنش نقش پررنگی داشته باشن

برچسب: نویسنده: آناهیتا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 1 بهمن 1398 ساعت: 16:21

صفحه بندی