خرید بک لینک

من خودمم!

گذشته و حال و آینده و ...احساسم راجع به هر چی دوست دارم!

آشفتگی و آرامش

سلام

به طرز عجیبی تصمیم گرفتیم جا به جا بشیم‌ و من‌از وضعیتی که توش بودم خیلی کلافه و عصبی و غمگین و خشمگین بودم.

یه شب خوابی دیدم‌که برعکس همیشه وقتی بیدار شدم اصلا یادم‌نمیومدم ی دیدم فقط مت جه شدم باید به خانم ام‌البنین متوسل بشم .

و قسمتم شد که تو دو تا مراسم سفره ام البنین در ایام‌وفاتشون حضور داشته باشم وحسابی آویزون شدم

یکی دو روز بعدش بازم‌به طور شوکه کننده ای یه خونه خوب یدا کردیم‌که پولش رو نداشتیم‌و بازم در کمال ناباوری بابام‌ پیشنها د داد وه نصف پولش رو بهمون قرض بده.

فشارهای اسباب کشی تنهایی در حالی که داری دیگران رو متقاعد میکنی که مسئولیت پذیر باشن و نهایی نشدن قرارداد و خستگی جسمی و سگ سرمای خونه و مشقای محمدعلی و ماجراهای مدرسه یاسمن و تمیز کاری تنهایی خونه جدید و نامشخص بودن زمان اسباب کشی و تغییر پروتکل شرکتی که تخت بچه ها رو ازش خرریدیم‌ که نمیان خودشون باز کنن و ببرن وصل کنن باعث شد دلم بخواد همه چی رو یهو ول کنم و برم یا یه جیغ و داد و دعوای حسابی راه بندازم و فقط موفق شدم‌به هوای سرما همه رو از خونه بندازم‌بیرون و تنها بمونم خونه .البته که ۸ صبح با ناامیدی تنهاییم رو واگذار کردم. و مجبور شدم هر بسته بندی یاسمن و محمدعلی رو باز کنم و دوباره ببندم و روژه ی رد کردن مبلای قدیمی‌نزدیک بود هوا بشه و هی خشم‌منو بیشتر کرد که‌مجبور شدم‌هم‌شب هم صبح قرص قلیم‌رو بخورم‌آرامبخش بخورم ون قشنگ مثل شخصیت دختر انیمیشن‌ المنتال نزدیک بود بنفش بشم و چون اخیرا این موضوع به چشمم اومده که اگر نباشم‌بچه هام‌خیلی دلشون‌برام‌تنگ میشه و دلشون برای بوس و بغلامون حرف زدنای طولانی‌مدت و قربون صدقه هامون‌تنگ میشه دلم‌نمیخواد بمیرم حداقل فعلا!

آخه جشن‌روز مادر محمدعلی توی مدرسه یه ویدئو خش کردن که تدوینی از توضیح مادر توسط بچه ها بود و محمدعلی اون روز مدرسه نبود پس فیلمش‌اونجا نبود و از این بابت خیلی ناراحت شد .بهش گفتم مامان تو خیلی طولانی تر با کلمه های قشنگ تر و پر احساس تر هز روز بهم‌میگی! من احتیاجی به یه جمله ۵ ثانیه ای ندارم‌که یه نفر دیگه نوشته باشه . و در تمام‌پخش فیلم محکم‌به بغلم فشارش دادم .

یا وقتی هفته پیش یاسمن تصمیم گرفت دیگه مدرسه نره و خونه درس بخونه و تا چند روز فقط با داد و هوار گریه میکرد از همدلی و مدیریت خودم واقعا لذت بردم و نیاز بچه ها رو به خودم‌حس کردم .

خلاصه که اگر‌به خواستن باشه فعلا نمیخوام بمیرم

پ.ن: حضرت عزرائیل در ۶ ماه گذشته خیلی از خانواده ما رو با خودش برد . نوبتم من نشه صلوات (اونم دقیقا زمانی که من تصمیم‌گرفتم‌زنده باشم)

سلام

به طرز عجیبی تصمیم گرفتیم جا به جا بشیم‌ و من‌از وضعیتی که توش بودم خیلی کلافه و عصبی و غمگین و خشمگین بودم.

یه شب خوابی دیدم‌که برعکس همیشه وقتی بیدار شدم اصلا یادم‌نمیومدم ی دیدم فقط مت جه شدم باید به خانم ام‌البنین متوسل بشم .

و قسمتم شد که تو دو تا مراسم سفره ام البنین در ایام‌وفاتشون حضور داشته باشم وحسابی آویزون شدم

یکی دو روز بعدش بازم‌به طور شوکه کننده ای یه خونه خوب یدا کردیم‌که پولش رو نداشتیم‌و بازم در کمال ناباوری بابام‌ پیشنها د داد وه نصف پولش رو بهمون قرض بده.

فشارهای اسباب کشی تنهایی در حالی که داری دیگران رو متقاعد میکنی که مسئولیت پذیر باشن و نهایی نشدن قرارداد و خستگی جسمی و سگ سرمای خونه و مشقای محمدعلی و ماجراهای مدرسه یاسمن و تمیز کاری تنهایی خونه جدید و نامشخص بودن زمان اسباب کشی و تغییر پروتکل شرکتی که تخت بچه ها رو ازش خرریدیم‌ که نمیان خودشون باز کنن و ببرن وصل کنن باعث شد دلم بخواد همه چی رو یهو ول کنم و برم یا یه جیغ و داد و دعوای حسابی راه بندازم و فقط موفق شدم‌به هوای سرما همه رو از خونه بندازم‌بیرون و تنها بمونم خونه .البته که ۸ صبح با ناامیدی تنهاییم رو واگذار کردم. و مجبور شدم هر بسته بندی یاسمن و محمدعلی رو باز کنم و دوباره ببندم و روژه ی رد کردن مبلای قدیمی‌نزدیک بود هوا بشه و هی خشم‌منو بیشتر کرد که‌مجبور شدم‌هم‌شب هم صبح قرص قلیم‌رو بخورم‌آرامبخش بخورم ون قشنگ مثل شخصیت دختر انیمیشن‌ المنتال نزدیک بود بنفش بشم و چون اخیرا این موضوع به چشمم اومده که اگر نباشم‌بچه هام‌خیلی دلشون‌برام‌تنگ میشه و دلشون برای بوس و بغلامون حرف زدنای طولانی‌مدت و قربون صدقه هامون‌تنگ میشه دلم‌نمیخواد بمیرم حداقل فعلا!

آخه جشن‌روز مادر محمدعلی توی مدرسه یه ویدئو خش کردن که تدوینی از توضیح مادر توسط بچه ها بود و محمدعلی اون روز مدرسه نبود پس فیلمش‌اونجا نبود و از این بابت خیلی ناراحت شد .بهش گفتم مامان تو خیلی طولانی تر با کلمه های قشنگ تر و پر احساس تر هز روز بهم‌میگی! من احتیاجی به یه جمله ۵ ثانیه ای ندارم‌که یه نفر دیگه نوشته باشه . و در تمام‌پخش فیلم محکم‌به بغلم فشارش دادم .

یا وقتی هفته پیش یاسمن تصمیم گرفت دیگه مدرسه نره و خونه درس بخونه و تا چند روز فقط با داد و هوار گریه میکرد از همدلی و مدیریت خودم واقعا لذت بردم و نیاز بچه ها رو به خودم‌حس کردم .

خلاصه که اگر‌به خواستن باشه فعلا نمیخوام بمیرم

پ.ن: حضرت عزرائیل در ۶ ماه گذشته خیلی از خانواده ما رو با خودش برد . نوبتم من نشه صلوات (اونم دقیقا زمانی که من تصمیم‌گرفتم‌زنده باشم)

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: آناهیتا کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:38

صفحه بندی