
سلام
توی تاریکی هال نشسته ام پشت میز حامد
چراغ های کمرنگ و زرد آشپزخونه روشنه و بقیه خونه کاملا تاریک دارم به صدای سکوت شب گوش میدم. گلسر تقتقی ستارهای ای که برای یاسمن خریدم روی میزه. برمیدارم و به موهام میزنم. قرمز و سبز و آبی. یاسمن برای شب بخیر میاد پیشم و کلی قربون صدقه ذوقم برای رنگ داشتنم میره. بهم میگه مامان این رنگیا به تو بیشتر میاد برای من کرم یا سفید یا مشکی بگیر برای خودت ولی یه عالمه رنگی رنگی بگیر .
عصر هم محمدعلی همینو میگفت که: مامان تم گوشیت رو عوض کردی؟ ااا کریسمسی؟!!! مثل رنگای خودت؟! همه چی دور تو رنگی پنگیه مامان!
دارم دقیقا به چی فکر میکنم؟ به آش دوست نداشتنیایکه زورکی آوردیم خونه و روی گاز موند تا خراب شد؟ یا به رشته پلویی که زورکی بهمون دادن و هیچکس دوست نداره که اونم خراب شد؟ به اینکه چقدر قبل از حامد بیدار بشم که برای جمع کردن اینا وقت داشته باشم که غر نشنوم؟ به اینکه چقدر رفتارام روی تقویت منفی سواره؟ به روز عجیبی که امروز داشتم؟
امروز واقعا روز عجیبی بود . رفتمبیمارستان که برم icu دیدن دختر عمه مامانم. البته که نسبت دوری بود ولی این آدم رو بسیار دوست داشتم. اما از ترس خواهراش و بچه هاش نرفتم بالا و فقط توی حیاط چرخیدم و صلوات فرستادم و باهاش حرف زدم. موقع برگشتن زنگ زدم به یکی از خواهراش و خواهر دیگه رو توی حیاط دیدم برخورد بدی نداشتن ولی ... شاید نمیخواستم تصویری که از منیر خانوم تو ذهنم هست خراب بشه و بازم نرفتم بالا؛ ولی کلی توی ذهنم تصورش کردم و باهاش دیالوگ کردم. متوجه شدم دیگه هیچ امیدی بهش نیست و بعد از ده روز فردا قراره ونتیاتور رو ازش جدا کنند و تمام.
بعدش رفتم یه طرف دیگه ی شهر . جایی که دختر خاله خودم در حال درد کشیدن برای به دنیا آوردن اولین فرزندش بود . براش خرمای بوشهر و ارده خرما بردم که بعد از زایمان بخوره و جون بگیره؛ و پشت در اتاق زایمان از بی تفاوتی مادر و مادرشوهرش و پدرش از تعجب و خشم میلرزیدم . از حجم بی عاطفگی و بی مسئولیتی....
با خودم فکر کردم چرا الان من متوجه این حجم جزئیات میشم؟! چرا انقدر اطرافم آدما دارن میمیرن و من باید خبر فوت رو به مامانم و بابام بدم؟ یا بعد از شنیدن این خبرها اونها رو مدیریت کنم؟ چرا زن داییم باید به من زنگ بزنه و بابت تمیز نبودن خونه دختر خاله ام از من راهکار بخواد؟!!! چرا من و فائزه باید به فکر اسباب کشی دختر خاله ی پا به ماهمون میبودیم.
دنیای بزرگسالی انگار باعث شده یه چیزایی رو ببینیم که قبلا اصلا دیده نمیشده. انگار قد من به این مصیبت ها و مسئولیت ها نمیرسیده. شایدم اصلا در جهان ما اینحجم مصیبت و غم و فشار وجود نداشت .
اما درک آنچه در این زمانه در این سن دارم تجربه و دریافت میکنم به نظرمعجیب خارق عادت دوست نداشتنی و گاهی وحشت آوره.
با همه این ها به فکر خونه هایی هستم که دیدیم . خونه ای که پسندیدم و ولش رو نداریم . به وسایلی که حامد قول داده با خودمون نبریم خونه جدید و تازه بخریم ولی براش پول نداریم . به ذوق خودمبرای تخیلی و رویا پردازی در مورد خونه ای که هنوز اصلا قراردادی نبستیم حتی خونهوالانمون رو هم کنسل نکردیم . همزمان به ذوقمبرای پرده های برق برقی سالن رده های رنگی نگی اتاق ها، چراغ های ریسهای دکوراتیو . لوستر ویترای مراکشی . مقالهای جدیدی که حتی انتخاب نکردیم که ببینیماصلا چقدر پولش میشه میز نهارخوری جمع و جور شش نفره مون و فرآیند ی قرمز لاکی زیرش و یه فرش اضافه که به جای فرش سبز جلو تلویزیون الانمون بندازیم که همه اش رو قول گرفتم ولی قول روی هوا چون میدونم پول نداریم .
یاسمن رشته افکارم رو پاره میکنه و میپرسه من مدرسه غیر انتفاعی میرم؟ مسگمنمیدونم هر وقت تصمیمت روی هنرستان یا دبیرستان قطعی شد یکی از مدرسه هایی که تحقیق کردم رو ثبت ناممیکنیم. میگه پول که نداریماین همه پس چرا اینو میگی.؟ میگم چون خدا بزرگتر از اونه که وصف بشه . یه لبخند توامبا تعجب میزنه و منو هزار تا بوس میکنه تا بالاخره بره بخوابه.
زندگی مرگ آرامشتولد نیاز دنیا ...خدا.... کنار همه اینا فقط خداست که از تصور ما بزرگتره

برچسب:
نویسنده: آناهیتا کریمیپور