خرید بک لینک
سلام

پوکیدم!بدجوری!

دو روز پیش رفتیم که مشورت بگیریم ببینین با داد زدنها و زدنهای تو چی کار کنیم.با حرف گوش نکردنهات و باز دلبری کردنهات....چی کار کنیم که تو حالت بهتر باشه درست تر باشی و من ....بتونم یکم برای خودم باشم.

نتیجه این شد که تو سطح انرژیت بالاست و باید تخلیه بشی.که اینو خودمونم می دونستیم .فقط روشش رئو نمی دونستیم .چون تو ماشاالله سرعتت توی دو میدانی خیلی خوبه و باید خیلی آدم بدوه تا بهت برسه.بنابراین اصلا نمی شه تو رو بیرون برد مگر اینکه دستت رو از بازو محکم بگیری که هر آن ممکنه بازوت بن کل از جا در بیاد.

ولی چگونگی تخلیه انرژی تو!باید بری استخر!انقدر استخر باشی که یک ساعتش رو شناااا گنی تا رسما جون نداشته باشی از تو یآب بیای بیرون.

و دیگه اینکه متاسفانه باید بری مهد!!!!!هزار و یکی استدلال درست هم به من داد که تو چقدر با یاسمن فرق می کنی و شیوه مدیریت یاسمن مطلقا روی تو جواب نمی ده .که تو نیاز داری با آدمایی بجز من در تماس باشی که قانون پذیریت بیشتر بشه و خسته بشی.....

خودم رو تصور می کنم که تو مرحله جذب تو من وایسادم گوله گوله اشک می ریزم ولی تو رفتی داری بازی می کنی.بعد میای به منمیگی چرا گریه کردی؟بعد من چی بگم؟!بگم صورتمو شستم؟!بگم مال پیازه؟!بگم دستم کثیف بوده زدم به چشمم؟!یا بگم دارم غصه می خورم که فرستادم اینجا؟!بگم از خودم ومادرانگیم داره حالم به هم میخوره!بگم نمی فهمم به خاطر خودت اینکار رو می کنم یا به خاطر خودم؟!

چی بگم به تو پسر؟

تصورت میکنم که با صورت تپل و با رریش یک دست مشکی نشستی و داری اینو می خونی.چی احساسی به من خواهی داشت؟آیا برات ناراحت کننده است که اوقاتی که می تونستی کنار من باشی(حالا هر جوری) رو توی مهد با یه مربی و 15-16 تا بچه دیگه گذروندی؟1یا برات مهم نیست؟یا حتی برات خوشاینده؟!!!نمی دونم!

اگر دوباره بلاگفا همه اینا رو پاک کنه .یا اگه اینترنت کلا نباشه .....و تو هیچکدوم اینا رو نخونی بازم چه احساسی به من داری؟

و دیگه اونچه که من نظم فکری در تو می دونستم و ناشی از دقت و تمرکز بالات می دونستم و بابتش خوشحال بودم گویا در این سن نباید باشه.یعنی خوبه ها !ولی نه تو سن تو!مال بعد 15-16 سالگیه و الان رفتارهایی تعبیر می شه که زمینه ی وساس رو ایجاد می کنه برای همین تو لازمه با عناصصر طبیعی بیشتر در ارتباط باشی و برای همین آخر هفته ها در هر حال باید بریم تفرش!!تنهایی هم!باید بریم در هر حال و مهم نیست به من خوش بگذره یا خوشحال باشم یا نه مهم اینه که تو اونجا کل کثیف و گند مال بشی.بابا تو آلاچیق برای خودش کاراشو انجام بده و بقیه کارها با من !غذا و تمیز کاری و فلان...

فقط کاش وسطای بازی های شما ها من بتونم یکم کار های خودمو انجام بدم.

خلاصه که مار جون الان جمعه است و از چهارشنبه شب که این حرفها به من زده شده مثل زمین بایری شده که شخم خورده و هنوز حالم جا نیومده .

فقط از خدا می خوام حقیقتا از خدا می خوام کاری که می کنم به نفع آخر و عاقبتت باشه و تو رو به سمت آدم بهتری شدن رشد بده تا خدا ازت راضی باشه .بدون اینکه از من بدت بیاد .

دوستت دار

خیلی دوستت دارم

خیلی خیلی دوستت دارم..

برچسب: نویسنده: آناهیتا کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:58

صفحه بندی