خیلی تشنمه ولی دلم نمی خواد برای خوردن آب از اینجا بیرون برم.اصلا دلم نمی خواد بیرون برم....
دلم میخواد اینجا حسسسابی بخوابم....تصور کن چه حس خوبیه همینجا بمیری....البته بعد از وقتی که مورد آمرزش قرار گرفتی.
یاد لحظات آخر عمه فرشته می افتم....امام رضا جونم بغل......امام رضا بغل!!!!
سر نماز صدای گریه نوزاد میومد ...تصور کن اینجا یکی دردش بگیره و زایمان کنه.وااای حالش رو خریدارم اساسی!
خیلی دلم میخواد بدونم حاجت هر کسی چیه و چقدر امید داره که اینجا حاجتش براورده بشه...آخه خیلی ها فقط میان دلی سبک کنن... تو قلبشون امیدی ندارن که حاجتشون روا بشه ...
به قول فائزه فقط بشین اونجا و نفس بکش .همین.
دوتا کبوتر اینجان! هر روز دور و بر نماز صبح میان روی لوستر ها چرخ میزنن و بازی میکنن. چقدر دلم میخواد ماجرای اومدن هر کبوتری رو به اینجا بدونم.
دلم میخواد ماجرای کاشی کارهای اینجا رو بدونم .اینکه وقتی اینجا کار می کردن چه حال و هوایی داشتن با چه حسی میرفتن خونشون و میخوابیدن ....با چه حسی صبح دوباره اینجا بر میگشتن.......
برچسب:
نویسنده: آناهیتا کریمیپور