شک ندارم که صاحب این خونه صصدام رو میشننوه وو با یه للبخند بهم نگاه می کنه..یه لبخند رضایت از اومدنم.از بودنم.
باورم نمیشه.خودشون دعوتم کردن.قطعا خودشون خواستن که بیام.دوباره.با دوهفته فاصله!
سری قبل که اومدم تنها بودم. شاید اولین سفر تنهاییه تنهایی تنهایی. یه سفر دلچسب و خنک مثثل نفس کشیشدن.مثل گرفتن بعد از یه عالمه دست و پا زدن توی آب و دوباره دووهفته بعد اومدم.تنها نییستم ولی یک هفته است که تقریبا هر ششبب همینجام.انقدر دعاهامو تکرار کردم که دیگه حفظ حفظ شدمشون.حتی درو دیوار اینجاهم باهام تکرارش میکنن.
درو دیوارها رو نگاه می کنم.آیینه کاری های ریز و با ظرافت روی سقسف، تخته سنگهای بزرگ مرمر روی دیوار...، به رگه های توی سنگها خیره میشم.دنبال یه طرح میگردم...روش.ن آروم دست میکشم...باب خودم میگم چند ساله این سنگها اینجان؟شاهد چندتا معجزه بودن....چه دعاهایی که نشنیدن......
سر برمی گردونم و مردم رو تماشا میکنم...با چشمهای ملتمس....خسته....یا حتی عصبانی.... و دستهایی که ملتمسانه توی هوا حرکت میکنند و آرزوی لمس ضریح رو دارن.
چشمم میفته به بلندگوها....خدا می دونه چه کسایی از چه جاهایی ززنگ میزنن...خدا می دونه چی می خوان....خدا میدونه چجور آدمهایی هستند
ولی فکر کن چه لذتی داره شنیدن صدای همهمه زیر قبه وقتی کیلومترها ازش فاصله داری.....چه لذتی داره شنیدن این صدا که فقط کافیه چشمهاتو ببندی تا خودتو تصور کنی که در فاصله ده قدمی قبر مطهرش ایستادی.
چقدر این صدا رو دوست دارم...چقدر بهم آرامش میده ....وقتی می بینی ایننن همه ادم کنارر تو با این حجم امید دارن التماس میکنن.این حجم از امید که اطرافت رو پر کرده ...فقط کافیه نگاهشون کنی تا التماس کردن رو یاد بگیری...نگاهشون کنی تا امید داشتن رو یاد بگیری....نگاه کنی تا ارادت و ادب کردن روو یاد بگیری
حتی گاهی رفتارهایی رو که قبول نداری تو رو تحت تاثیر قرار میده. وقتی تو داری به این فکر میکنی که درهایی که همه میبوسن چقدر میکروب داره ...یا مهری که داری روش نماز میخونی رو چند نفر بوسیدن ...یهو یه دختر زیگولی رو میبینی که کنار قبه ...لابه لای گچ بری های نوشته شده رو دست میکشه و خاکش رو به دهن میزنه....نگاهت به نگاهش گره میخوره ....نگاه بهت زده تو رو میبینه....میخنده و میگه ما خاک زیر قبه رو بخه نیت تبرک و شفا میخوریم. مثل آب سقاخونه .میگه شش تا خواهریم و از بچگیمون بابامون بهمون یاد داده ماه رجب حتما باید بیایم حرم....هرشب!
حرفاشو توی سرت تکرار میکنی و درک نمیکنی که چرا حواسش به میکروبش نیست!همونطور که اعصابت خورده که چرا اندازه ی اون ارادت نداری یهو یه پسر قرتی رو میبینی که بعد از انتظامات روی زمین سجده میکنه و روی زمین دست میکشه و دست خاکیشو میکشه به صورتش.درست همونجایی که گنبد پیداست.. با تعجب نگاه میکنی و ته دلت کییییف میکنی از اینکه ادمهایی رو میبینی که بیش از تو به این مکان و فرد مدفون شده اش ارادت دارند.
بیرون میری و دست به سینه ادای احترام میکنی و چند قدم عقب عقب میریکه میبینی کلی آدم دوروبرت دئرست مثل تو رفتار میکنن و احتمالا با حضور قلب بیشتر
من که میگم این از اون دست نعمتهاست که شکر زیادی داره. از اون دسته لذتهای آدم بودن...مسلمان بودن....از لذت های شیعه بودن...مشهدی شدن.
موقع خداحافظی شده...یک هفته ای هست که اینجام.....چقدر دلم نمی خواد خداحافظی کنم.دلم میخواد امام رضا رو با خودم میبردم .
یه دونه زیارت نامه سرمه ای می خرم و با خودم میبرم...میخوام یادم بمونه که بخونم و یاد امام رضا باشم.اگر درگیر روزمرگی نشم.
اینجا موقع اذن دخول از ملائکه المقربین هم اجازه میگیرم. آسمون رو نگاه میکنم...کبوترهایی که روی چراغونی ها نشستن رو از ملائکه المقیمین میشناسم. از پارسال این حس رو داشتم پارسال شب اول رجب،نزدیکیای طلوع آفتاب توئی صحن نشسته بودم.یه نم بارونی هممیومد...دیدم کبوتر ها اومدن دورم نشستن روی زمین..توی سفر تنهاییم بازم همون اتفاق افتاد...بازم اول رجب من بودم توی صحن و کبوترهای دوروبرم.این بار کلی راه رفتم تا براشون گندم بیارم و با اجازه خادما براشون یه گوشه ریختم و ازشون خواستم برام دعا کنند.
اما اینبار یه سری ملائکه ی دیگه دیدم.چیزهای لذت بخشی که دلم میخواد با ابور خودم بهشون نگاه کنم.گور بابای هر نگاه نقادانه ای که می خواد قبولش نداشته باشه.
یکیش پریروز صبح بود .نشسته بودم و برای یاسمن از روی قرآن بزرگای حرم قصه های قرانی پیدا میکردم و تعریف میکردم.قصه هایی که به دردش بخوره.یهو یه خانم حدوده 60-70 ساله ای کنارمون دراز کشید...دستاشو زد زیر چونه اش و مثل بچه ها که موقع تماشای کارتون جلوی تلویزیون پخش میشن کنار ما دراز کشید که قصه ها رو بشنوه.وقتی من با یاسمن حرف میزدم و قصه نمی گفتم میزد روی پامو میگفت ولش کن قصه اینو بگو...و قرآنو نشون میداد.چدقر کیف کردم...از این دست لذتهایی که شعفش رو تا سر انگشتاتم حس میکنی....چقدر باید بابتش شکر کنم؟!!!
یکی دیگه از این فرشته ها قطعا خود یاسمنه.....قطعا و یقینا..... . وقتی برای سیل زده ها نماز ودعا می خوندم و گریه میکیردم حرف زدن با یاسمن و تماشای بغض و گریه اش.....انگازر از آسمون اومده....بوی فرشته ها رو میده.....
یه برکت خوشگل دیگه یه بطریآب بود که که پنج دقیقه قبل از اذان صبح ،چهار نفر باهاش وضو گرفتن و تموم نشد!!
اولین نفری که وضو گرفت یه فرشته 12-13 ساله بود .دوست داشتنی و مومن و با خدا . وقتی از مادرش پرسیدم چطور همچین دختری تربیت کردی بهم گفت نون حلال بهش دادم.باباش کارگر معدنه!
یه برکت دیگه هم امروز نصیبم شد. وقتی تازه بعد از چند روز تونسته بودم یه جای خوبی جلوی ضریح پیدا کنم، یه خانم مسن اومد کنارمو پرسید :چی میخوای بخونی؟ گفتم زیارت نامه. پرسید تازه شروع کردی؟گفتم هنوز شروع نکردم.گفت بلند میخونی منم بشنوم؟پرسیدم فارسی یا عربی؟یهو چشماش برق زد .پرسید فارسی می خونی؟!!!! و خوندم...با اون پیر زن انگار هی به ضریح نزدیکتر می شدیم. و عکس العمل اون پیرزن اوج دعا رو نشون میداد...
وقتی دعا تموم شد کلی منو دعا کرد و تشکر کرد و پرسید امین الله بود خوندی؟گفتن نه ههههه زیارت مخصوص بود.بازم تشکر کرد و رفت.!یهو با خودم گفتم خوب چرا بهش نگفتی امین الله رو هم براش میخونی؟!خیلی گشتم...ولی دیگه پیداش نکردم....
خدایا از این اتفاق های دلچسب ...از این برکت ها... از این ملائکه المقربین ها سر راهم قار بده.
الهی آمین
برچسب:
نویسنده: آناهیتا کریمیپور