وقتی ارتباطمون به خاطر شرایط با یه نفر قطع میشه، زه این معنی نیست کاثر گذاری اون آدم تو زندگی ما از بین رفته.
خاطرات مشترک مثل ریل های راه آهنی هستند که قطار جسم و ذهن ما رو عو مسیر بزرگسالی به جلو هدایت میکنند.
حسی که از آدمهایامن زندگیات میگرفتی ، حتی اگر دیگه نمیگیری باعث شده اینی بشیکه الان هستی.
آدمهای امن غیر هم خون، آدمهای امن نامحرم، آدمهای امنی که پدرت نبودن ولی گاهی پدری کردن برات، عمو ودایی ات نبودن ولی به مراتب جلوتر از اونها بودن برات.
یکی از اون مردهای امن کودکی من، مردی بود که نه تنها خودش و خانوادش، بلکه حتی آجر به آجر خونه اش هم خونه ی امن کودکی من بود. که نه تنها خونه امن، که خونه خوشی و دلخوشیم بود.
خونه ای که همیشه کلی اسباب بازی دراختیارت بود که دکوری نبودن و حسرت دست زدن بهش رو نداشتی خونه ایکهکلی کارتون های باحال برات میذاشتن و هیچوقت بهت نمیگفتن امروز دوبار تارزان رو دیدی. خونه ای همیشه پر از هله هوله بود یا خوراکی های سالم که اونجا مزه هله هوله یواشکی میداد.
خونه ای که بابا توش میخندید و با همه وجودش خوشحال و راضی بود.
خنه ای که بود خنده و جوجه کباب رو پشت بوم میداد، بوی سبزی های تازه ی خونگی. سبزیجات تازه و اورگانیک واقعی، فلفل و ریواس و کرفس و یه عاااالمهههه گوجه فرنگی و زیتون. خونه ای پر از مزه های تازه و هیجان انگیز....
درسته که اون روزا، ملکه ی اون خونه، همخون تر از عمه بودنش بود و جای خاص و ویژه ی خودش رو داشت که اونو برای هر کس یه جور منحصر به فرد کرده بود.ولی یه سرزمین بدون پادشاهش، سرزمین امنیت و شادی یه عده نمیشه....
وقتی توی یک سال همسایگی، هر روز صبحانه خورده وارد اون خونه میشدم تا بی منت منو به مدرسه برسونن، بازم از تماشای صبحانه وردن من به وجد میومدن و هی بهم تعارف میکردن.
وقتی روی ریل خاطراتت میری عقبتر، بچه هایی رو میبینی که جلوی مرد امن اون خونه قطاااار شدن روی زمین و منتظرن که ازشون سئوال بپرسه.
مردی که هیچوقت به خاطر بچگیت نادیده ات نگرفت و ازت سئوال پرسید و باهات حرف زد و جثه ی کوچیکت باعث نشد تو رو جدی نگیرخ و تو بازی های کلامی تو رو رشد داد.
وقتی بازم رو ریل خاطرات عقبتر میری روزی رو میبینی که گره روسریت رو سفت میکنی و میپری بغل مرد امن این خونه و تا شمال میری. و خیالت راحته که تو پیچ واپیچ های جاده چالوس تو رو سفت میگیره که سرت به شیشه نخوره . حتی اگر چرتت بگیره.
روی ریل خاطراتم سر میخورم و میبینم بیشتر تعطیلات تابستونی، بیشتر جمعه های دلگیر و تنها، اون خونه، اون خانواده دلت رو خوش کردن و خنده روی لبهات آوردن و این فقط ریل خاطرات تو نیست که با وجود اونها تزیین شده ریل خیلی های دیگه هم همینطوره.
حتی وقتی عروس شدی، وقتی مادر شدی، حتی وقتی به یه دوست حامی و دلگرم کننده احتیاج داری بازم اون خونه به دادت میرسه و آدمهاش.
اون خونه، آدمهاش، تک تک آجرهاش، همسایه هاش و بی تعارف موندنها... فقط به ملکه ای که تو اون سرزمین بود وابسته نبود ... به پادشاه و امپراطوری اون خونه وابسته بود .این رو بعد از رفتن ملکه دیدم و حس کردم. موندیم و چرخیدبم و آشپزی کردیم و چرت زدیم و خوش گذروندیم تو خونه ای که عمه امون توش نبود ولی حس شادی و امنیت رو تو فضاش داشت.
ممنون از بودنتون
خدا با سلامتی و دل خوش و عاقبت خوش سایه تون رو رو سر دختراتون حفظ کنه
برچسب:
نویسنده: آناهیتا کریمیپور