سلام
فکر کنم دومین پست باشه با این عنوان![]()
خدایا منو اصلاح کن - خدایا منو اصلاح کن - خدایا منو اصلاح کن
واقعا خدا عجببببب صبری داره که بارها و بارها غر های یکسان رو میشنوه و...
من چرا عبرت نمیگیرم؟ البته خیلی بهتر شدما خیلی خیلی بهتر شدم ولی این توقع لعنتی از مغز من خارج نمیشه .
محبت و دوست داشتن درونم که فکر میکردم دیگه درونم نیست (ولی گویا هست و خیلی خیلی کم شده یا خیلی خیلی مهار شده) گاهی یکهو چنان فوران میکنه که اگر دوست داشتن طرف مقابل اندازه دوست داشتن من نباشه داستان کنش و واکنش نیوتن زیمنش میزنه و گرد و غبارش فقط میره تو چشم خودم .
و اینکه من چرا درس نیمگیرم که حداقل با احتیاط ...حداقل چشماتو ریز کن .... به قول دکتر شمسایی غریبه های آشنا.....
عشقی که نثار میکنی محبتی که بخشی از وجودته میبخشی اما ساده انگارانه و دم دستی پایین کشیده میشه اندازه ی یه آشنایی که این اطراف نیست ....
اینکه این داستان چرا اانقددددر به من برخورد برای خودم عجیبه .مدتها بود چیزی این1 منو مچاله نکرده بود .عصبانی چرا ها (هنوز زیاد عصبانی میشم حالا گاهی با نمود کمتر گاهی با نمود بیشتر) ولی غمگین نه . الان ولی صدای شکستن دلمو انگار به وضوح شنیدم .
میدونم این دفعه دومه که این آدم که قاعدتا نباید اینهمه دوست داشتنی باشه ولی هست صدای شکستن دلم رو بلند کرده و حالا دوباره یه عالمه فاصله افتاده بین دلم و اون (مثل دلم با خیلی ادمای دیگه ...با بیشتر 1) و من هی دارم مقاومت میکنم این راههای دور یه وقت کوره راه نشه یه وقت گم نشه.
یکیش صبح نقش تازه گرفتنش باشه و یکیش سوغات سفرم....نباید به ۳ برسه چجوریش رو نمیدونم. ولی نباید برسه
شاید باید حواسم بیشتر به فاصله باشه که نزدیک نشم شاید باید بکنم این دلو بره پی کارش نه دوست داشتنی باشه نه چیزی و فقط حسرت محبتی که داشتم به ادما و جای خالیش که یه سوراخ عمیش میشه تو همه دلم باقی بمونه .
ولی عجیب دلم مچاله شد خودم موندم ...هی به خودم تسلی میدم ولی ....
لا اله الا الله چرا انقدر به من برخورد؟!!!!![]()
بعدا نوشت : آخیییییییش چقدر حالم جا اومد . چه خوب که اینجا هست و دارمش .چه دلم تنگش شده بود .کامنتای قدیمی رو خوندم و یادم اومد چقدر ادم قبلا اینجا رفت و امد داشت اما الان احساس میکنم خلوت بودنش هم برام دلچسبه!
برچسب:
نویسنده: آناهیتا کریمیپور