
من خودمم!گذشته و حال و آینده و ...احساسم راجع به هر چی دوست دارم!دوباره محرمسلاممحرم امسال محرم متفاوتیه، خیلی متفاوته. در جهان بلبشویی حاکمه!من چهل ساله شدم، درون من بلبشرویی حاکم شده. من روانشناس شدم، اما نه روان درمانگر، درون من بلبشویی حاکم شده.خودم رو توی آینه نگاه می کنم. تصویر گاهی منزجر کننده، گاهی دوست داشتنی، گاهی خسته، گاهی پر از انرژی، گاهی سرد و تلخ، گاهی پر از سرزندگی....قبل از تجربه های اخیر هم همین حس رو داشتم؟ همین آشفتگی؟ با همیت شدت و تراکم؟حقیقت من در بی وزنی جهان غیر قابل ات...
ادامه مطلب
پسر بزرگ کردن برای یه مادر به مراتب از دختر بزرگ کردن سخت تره!!!جهان دختر رو میشناسی دنیاش برات اشناست حسشو فکرشو میفهمی اما پسر.... و ما ادراک پسر!!!پسر رو فقط پدر میتونه بزرگ کنه . یه پدری که خودشو واقعا درگیر تربیت و رشد پسرش کنه.پدر....پ.ن: در مقابل محمدعلی کم اوردم . رسیدم به اونجاهایی که دیگه بلدش نیستم! بخوانید...
ادامه مطلب
لحظه به لحظه اشو یادمه احساسم آدما فضا ....و نمیره از یادم...چرا باید بره اصلا؟! اینهمه چیزایی هست که باید بره از ذهنم اما نمیره .چرا منتظرین این از ذهنم بره؟و چرا سطح شعور ادما تو همدلی پیشرفت نمیکنه واقعا!!!!چهار تا مامان بابای جدید اونحا بری بچه هاشون سنگ گذاشتن بچه هایی که 11 سال پیش اومدن و رفتن .....میخوام شلنگ فحش رو بردارم بگیرم به سر تا پای همه بخوانید...
ادامه مطلب
یک سال ؟!!!!کی باورش میشه یک ساله که کنار ما نفس نمیکشین؟پس چرا هنوز به محض ورود به خونه تون سرمون کج میشه به سمت جای تخت شما ؟ حواسمون هست روی کاناپه که جای دراز کشیدن شماست نشینیم؟!شبهای تقسیم کار بچه هاتون برای اینکه کنار شما نفس بکشن کی تموم شد؟ یک سااااال پیش؟ کی باورش میشه؟دلم نمیخواد شما رو تو سالهای بیماری به خاطر بیارم..... تو سالهای سکوت .... روی تخت .... در حالی که غذا و آب رو دیگران بهتون میدادن....دلم نمیخواد چشمهای خسته ی کم فروغی رو به خاطر بیارم که به ندرت با چشمی تلاقی میکرد.اونچه دلم میخواد از شما به یاد بیارم وزنه سنگین بین دو تا اتاقه که با گردن بلند میکردین. مرد کهنسالی با بدن تنومند. چشمهای نافذ و ریز بین که به جزییات حالات چهره افراد توجه میکرد(کی خوشحاله کی ناراحته .....
ادامه مطلب
وقتی ارتباطمون به خاطر شرایط با یه نفر قطع میشه، زه این معنی نیست کاثر گذاری اون آدم تو زندگی ما از بین رفته.خاطرات مشترک مثل ریل های راه آهنی هستند که قطار جسم و ذهن ما رو عو مسیر بزرگسالی به جلو هدا...
ادامه مطلب
گاهی کاری رو که می دونی درسته نمی تونی اجام بدی.مثلا گاهی زورت نمیرسه،گاهی پولت نمیرسه ولی گاهی یه کارهایی رو می خوای انجام بدی به یک روشیکه هرجور حساب کتاب میکنی میبینی درسته .شاید تا سن قبل از مدرسه...
ادامه مطلب
سلام یاسمن جانامروز تولد حضرت زینبه .قرار بود امروز جشن عبادت تو باشه. من خیلی براش برنامه ریزی کرده بودم. روی جزییاتش کلی فکر کرده بودم و پولامو جمع کرده بودم که به بهترین شکل ممکن برات برگزارش کن...
ادامه مطلب
من یه مامان عصبانیم!من عصبانیم از دست دخترم. عصبانیم وقتی یاسمن توجه زیادی می گیره که محمد علی نمیگیره و فقط محمد علی نادیده گرفتهمی شه .حالا از دست خودم عصبانی شدم ؛که چرا از بچه ام عصبانیم چون توجه...
ادامه مطلب
- ابتدا وارد سایت آرشیو بشید ، یعنی این سایت : https://archive.org/web2- وقتی سایت باز شد، آدرس وبلاگتون رو داخل کادر مستطیل شکلی که در بالای صفحه هست ، وارد کنید و بعد روی گزینه ی BROWSE HISTORY کلیک کنید .3- بعد از انجام این مرحله می بینید یک تقویم ظاهر می شه که چند تا از عددهاش آبی هستند. 4- شما باید روی این عددهای آبی کلیک کنید .5- با کلیک کردن روی هر کدوم از این عددهای آبی ، یک صفحه از وبلاگتون ظاهر می شه .6- و در هر صفحه ی وبلاگتون ،آرشیو ماهانه ی وبلاگ شما وجود داره .7- می دونید که مطالب اسفند 92 و کل پستهای سال 93 و پستهای فروردین و اردیبهشت وبلاگهای شما حذف شده ، پس باید تو آ...
ادامه مطلب
سلام اگر بازی های مسخره بلاگفا را در نظر نگیریم حدود یک ساله که من ننوشتم! اینجا از این مکثها زیاد داشتم.وبلاگ 9 ساله فراز و فرود زیاد داره.چقققققدر اخیرا این پستی بلندی ها و مسیرهای صعب العبور زیاد بود.تا اینکه ....تو به دنیا اومدی! پسرم.محمد علی! اشکالی نداره که دیگران من رو به "پسری"بودن متهم کنن.اونا چه خبر از دل و احوال من دارن؟!و خدا خودش می دونه من پسررو به خاطر دختر دوست دارم.خدا رو شکر.خدارو هزار بار شکر که به یاسمن همچین بردادری بخشید و همچین به پسری رو به ما! محمد علی .....هیچوقت دلم نمی خواست اسمت رو محمدحسین بزارم چون محمد حسین برای من یکی بود که از...
ادامه مطلب
سلام چند روز گذشته روزهای سختی بود .یاسمن بدون داشتن علامت مشخصی تب کرد اونم پنجشنبه شب!!!ما با استامینوفن و پاشویه تو مهمونی و مسافرت تبش رو کنترل کردیم تا دیدیم ای بابا این بچه حداقل دو کیلو وزن از دست داد و تبش مدام بالا میره و با بروفن و شیاف هم تبش قطع نمی شه و من چند شب تا صبح با نهایت استرس از تشنج کردن احتمالی مشغول پاشویه بودم. در این گیرو دار واکسن چهارماهگی محمدعلی بود (واکسن چهار ماهگی خر است!)که انقدر که تب و درد داشت من بالای سر محمدعلی هم مدام استامینوفن می دادم و پاشویه می کردم . وقتی بچهه ا رو دکتر بردیم و معلوم شد یاسمن به شدت سینوزیتش چرکی...
ادامه مطلب