اولاد نوشت(محمدعلی نوشت) - تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 20:00
سلام محمدعلی .نمی دونم الان چند سالته و اینکه اصلا هیچوقت اینا رو می خونی یا نه.ولی مینویسم شاید خوندی.حدود دو هفته است که پروژه سخت و طاقت فرسای "از شیر گرفتنت "رو پشت سر گذاشتیم.پروژه ای که تو خیلی بهتر از من باهاش کنار اومدی.هر بار که شیر می
ده سال گذشت.... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:53
ده سال گذشت ده سال با هزار جور بالاپایین گذشت . ده سال بر از سر بالایی های تند و شیبدار ده سال سخت و آسون بر گریه و پر خنده ده سال گذشته و من در آستانه 32 سالگی هنوز تصویر واضحی از خودم ندارم.هنوز هندوانه هایی هست که میخوام با هم بردارم ولی انقدر زیاد و سنگینن در نهایت هیچکدومش از رو زمین قل هم نمی
شیر دادن یا شیر ندادن مسئله این است(محمدعلی نوشت) - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:53
سلام پسرم الان که تو یک سال و ده ماهه شدی و من به ثانیه های آخر شیر دهیم نزدیک میشم. گویا برای دیگران باور اینکه من دیوانه ام راحتتر از اینه که عاشق شیر دادن باشم.باشه من دیوانه!ولی من عاشق شیر دادنم .عاشق شیر دادنهای نصفه شب.لذتی که تو شیر دادن شبانه وجود داره تو هیچ چیز نیست. وقتی xa0نصف شب صدای گ...
وبلاگ - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:53
دلم بدجوری تنگ نوشتنه ولی عادت ندارم ساعت 3:20 صبح یواشکی از دست وروجک ها بیام پای سیستم و بنویم.الان تو سکوت بیشتر تمرکز ندارم.اگر چه وقت دارم و باقی موارد با صدای بچه ها تمرکز دارم ولی وقت نه!
نزدیکه 3 سالگی(محمدحسین نوشت) - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:53
دو سال گذشته هم همین طور بود .هفته اول مرداد که میگذره حالم خرابه . یاد ساعتها و لحظه های اون سال میفتم .یاد حال خوشم .یاد التماس توام با لوس بازی برای نهایی کردن اسمت و سریع پخش کردنش که دیگه رد نشه .اسمت رد نشد ولی خودت.....یادمه بابات میگفت ممکنه هر سال 8 و 9 شهریور حالت بد بشه .ممکنه 8 و 9 هر ما
به لطف بلاگفا - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:17
به لطف بلاگفا محمد حسین کلا از وبلاگم حذف شد. کلا!!!!!!!!!!! بر پدرت ....
بازگرداندن آرشیو حذف شده از بلاگفا - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:16
xa0- ابتدا وارد سایت آرشیو بشید ، یعنی این سایت : https://archive.org/web2- وقتی سایت باز شد، آدرس وبلاگتون رو داخل کادر مستطیل شکلی که در بالای صفحه هست ، وارد کنید و بعد روی گزینه ی BROWSExa0 HISTORY کلیک کنید .3- بعد از انجام این مرحله می بینید یک تقویم ظاهر می شه که چند تا از عددهاش آبی هستند. 4...
روزهای خوب با هم بودن! - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:16
سلام اگر بازی های مسخره بلاگفا را در نظر نگیریم حدود یک ساله که من ننوشتم! اینجا از این مکثها زیاد داشتم.وبلاگ 9 ساله فراز و فرود زیاد داره.چقققققدر اخیرا این پستی بلندی ها و مسیرهای صعب العبور زیاد بود.تا اینکه ....تو به دنیا اومدی! پسرم.محمد علی! اشکالی نداره که دیگران من رو به "پسری"بودن متهم کنن...
اولاد نوشت - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:16
یاسمن نوشت دختر گلم سلام سلام به اولین فرشته ی مهربون زندگی من ! دخترکم میدونم تو یکی دو سال اخیر خیلی اذیت شدی مخصوصا تو 6-7 ماه گذشته از وقتی من استراحت مطلق شدم و تو دیگه نتونستی کلاس بری و با نبود بابا خیلی اذیت شدی .تنها توی خونه ....با یه مامان عصبی و نامتعادل ... بهتره اون روزها رو فراموش کنی...
تب لعنتی ....تب خوب - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:16
سلام چند روز گذشته روزهای سختی بود .یاسمن بدون داشتن علامت مشخصی تب کرد اونم پنجشنبه شب!!!ما با استامینوفن و پاشویه تو مهمونی و مسافرت تبش رو کنترل کردیم تا دیدیم ای بابا این بچه حداقل دو کیلو وزن از دست داد و تبش مدام بالا میره و با بروفن و شیاف هم تبش قطع نمی شه و من چند شب تا صبح با نهایت استرس ا...
حس نوشتن - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:16
خدا بگم چی کار کنه بلاگفا رو که حس نوشتن آدم رو میخشکونه
پس ا ز چندی.... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:15
سلام چقدر دلم برای در و دیوار وبلاگم تنگ شده بود! خدا بگم این بلاگفا رو چی کار کنه که ذوق نوشتن رو توم کشت!البته وبلاگ نویسیس رو!می شه اینجا رو ول کرد رفت یه وبلاگ دیگه ولی اینجا رو چند ساله که ساختم!!! با شادی و سختی و...البته دو تیریپ بلاگفا سونامی زد نابود شد!!! xa0 xa0
یک سال پیش در چنین روزی..... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:15
سلام قرار بود ساعت 5:30 صبح بیمارستان باشم .تازه دوروزه همسرم از سفر برگشته .از شدت اضطراب انگار حالت تهوع دارم.سایه مرگ روی سرمه و به وضوح سنگینیشو حس میکنم.دیگه نگران بچه ی توی شکمم نیستم.خدا خودش میدونه چطور از مخلوقاتش نگه داری کنه و منم قدرتم روی قدرت خدا نیست که بتونم جلوی چیزی رو بگیرم .اگر د...
گاااهییییی - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:15
گاهی آدم فکر میکنه میبینه اگر میمرد خیلی بهتر بود!!!! بعد به خاطر چیزایی که الان دوستشون داره با خودش میگه کاشکی قبلتر از فلان اتفاق مرده بودم.....

برچسب‌های مرتبط

روزهای خوب با هم بودن | روزهای با هم بودن | حس نوشتن | حس نوشتن ندارم | حس خوب نوشتن | پس از آن غروب رفتن | پس از آن غروب رفتن معین | پس از زایمان | پس از زایمان طبیعی | پس از زمین